تبليغاتX
یک دو و سه
رفتن دوشنبه یکم خرداد 1391 2:16
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!


سید علی صالحی
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

عاشقی دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 22:13
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند...!!!
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

بیا دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 22:12
دلتنگی هایم
با صدای تپش های
قلب تو
پایان می یابند
من
خودم را
... لحظاتم را
با صدای تو
کوک کرده ام

بیا

کوکم دارد تمام میشود......!!!
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

روززن جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 7:6

دوست دارم تو در كنار من بهترین لحظه ها را تجربه كنی ,

دوست دارم تو نیز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشی , مملو از عطر امید

وقتی خاطرات مشتركمان را مرور می کنم

تصویر چشمانی را می بینم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند

و من برای استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشید

همیشه با تو و در كنار تو عشق را در آغوش میكشم

مهربان یاور زندگی ام روزت مبارک

نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

عشق تو شنبه بیست و ششم فروردین 1391 23:17
گاه گاه
گاه بی دل و دماغم میکند
گاه شور و شوقِ کار می‌شود
عشق تو
هر دقیقه ای به شیوه ای
در نهانم آشکار می‌شود
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

رسالت زندگی شنبه بیست و ششم فروردین 1391 23:13
کارم را کار کرده‌ام
خوابم را خوابیده‌ام
مرگم را مرده‌ام
و حالا دیگر می‌توانم بروم

ترک کنم چیزی را که ضروری‌ست
و ترک کنم چیزی را که سرشارست
ضروری در دل
و ضروری در مخمصه

دلدار من، من مال تو هستم
همان‌طور که همیشه بوده‌ام

حالا که دیگر مأموریتم
به پایان رسیده است:
دعا کن بخشیده شده باشم
بابتِ عمری که گذراندم

تنی که تعقیب کردم
او هم در تعقیب من بود
اشتیاق من مکانی‌ست
و مرگم سفری‌ست دریایی.
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

دیالوگ‌های فراموش نشدنی سینمای ایران! پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 14:13
(بی پولی - حمید نعمت ا...)
ایرج (بهرام رادان) به شکوه (لیلا حاتمی): همین جوری پولای من بدبختو نفله کردی‌ها... کلاس کنکور برم ماما بشم، پیش دکتر کرمانی برم لاغر می‌کنه، لاغر کنم سکه می‌ده به آدم، بریم دیزین با بچه‌ها، دلم می‌خواد سایت داشته باشم، قبض تلفن می‌اومد قد یه کباب سلطانی، بریم با بچه‌های وبلاگ نویس آران بیدگل، بریم اردهال سر خاک سهراب سپهری، مث بچه فنچ شونزده هفده ساله، زن گنده پا شدی رفتی قمصر کاشون جشن گلاب گیرون. اصلا می‌خوام بدونم الان تو این بدبختی و بی پولی، این آقای سهراب سپهری میاد ده شاهی بذاره کف دست ما؟!
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

دیالوگ‌های فراموش نشدنی سینمای ایران! پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 14:8
(بانو - داریوش مهرجویی)
مریم بانو (بیتا فرهی) به محمود (خسرو شکیبایی): تو تنها کسی بودی تو زندگیم که فکر می‌کردم خیلی به من نزدیکی... از این که تونستم بهت تکیه بدم، احساس غرور می‌کردم... ولی تو هم دوام نیاوردی.... مثل همه ...دیگه از این آدما خسته شدم... باید بتونم تنهایی مو دربست قبول کنم... باهاش اخت بشم... باهاش انس بگیرم...

نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

عید یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 22:8
خیلی ها از پیش ما رفتند و امسال کنار ما نیستند...
و خیلی ها آمدند و امسال برای اولین بار کنار ما جمع اند...
زندگی همین فاصله ی آمدن ها و رفتن هاست...
اما هنوز هستند کسانی که فرصت نکردیم که بگوییم چقدر دوستشان داریم
و کسانی که چقدر آرزوی ماست که دستانش را محکم در دستانمان بگیریم
...
در چشمهایش زل بزنیم
و بگوییم چقدر دوستش داریم...
.
.
.
"سال نو بر همه دوستان مبارک"
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

سووشون شنبه بیستم اسفند 1390 21:7
«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

قسمتی از رمان سووشون اثر زنده یاد سیمین دانشور


 یادش گرامی

نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

حکمت دوشنبه هشتم اسفند 1390 18:5
من و تو ميدانيم كز پي هر تقدير;حكمتي ميآيد
من و فرسايش دل
تو و تصميم و مكان
ما و تقدير و زمان
چه شود آخر دلتنگيها!
خدا داند..
نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

عاشقانه جمعه پنجم اسفند 1390 0:44

آب؟

بگو آب

و من روی تنت باران ببوسم.

برو!

هرجا که می‌خواهی برو

اما

دورتر از يک نفس نرو.

آتش؟

بگو آتش

و من کف دست‌هام را

روی پوستت شعله‌ور کنم.

کلمات را مثل گلبرگ

زير پای تو می‌ريزم

که راه گم نکنی

و بر کاغذم بمانی.

رحم؟

تو بگو رحم کن

من خدا را بين نفس‌های تو

به التماس می‌اندازم.

عباس معروفی

نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

عاشقانه یکشنبه سی ام بهمن 1390 18:45

تو نباشی

آنقدر گريه می‌کنم

که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند

مرسی که هستی

و هستی را رنگ می‌‌آميزی

هيچ چيز از تو نمی‌خواهم

فقط باش

فقط بخند

فقط راه برو

نه.

راه نرو

می‌ترسم پلک بزنم

ديگر نباشی.

عباس معروفی

نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

سه تا نقطه یکشنبه سی ام بهمن 1390 18:25

...

اين سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام

عشق من!

هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،

هزار حرف و تصوير و خاطره

در آن خوابيده

مثل من که وقتی نگاهت کنم

سه نقطه بيش‌تر نمی‌بينم

تو

من

و خدا


نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |

دلتنگی یکشنبه سی ام بهمن 1390 18:21

دلتنگی من تمام نمی‌شود

همين که فکر کنم

من و تو

دو نفريم

دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو.

نوشته شده توسط محمد حضرتی  | لینک ثابت |