که اشتباه نمیکنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا میرسند
بعضی هم به دريا نمیرسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
سید علی صالحی
دوست دارم تو در كنار من بهترین لحظه ها را تجربه كنی ,
دوست دارم تو نیز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,
دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشی , مملو از عطر امید
وقتی خاطرات مشتركمان را مرور می کنم
تصویر چشمانی را می بینم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند
و من برای استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشید
همیشه با تو و در كنار تو عشق را در آغوش میكشم
مهربان یاور زندگی ام روزت مبارک
گاه بی دل و دماغم میکند
گاه شور و شوقِ کار میشود
عشق تو
هر دقیقه ای به شیوه ای
در نهانم آشکار میشود
خوابم را خوابیدهام
مرگم را مردهام
و حالا دیگر میتوانم بروم
ترک کنم چیزی را که ضروریست
و ترک کنم چیزی را که سرشارست
ضروری در دل
و ضروری در مخمصه
دلدار من، من مال تو هستم
همانطور که همیشه بودهام
حالا که دیگر مأموریتم
به پایان رسیده است:
دعا کن بخشیده شده باشم
بابتِ عمری که گذراندم
تنی که تعقیب کردم
او هم در تعقیب من بود
اشتیاق من مکانیست
و مرگم سفریست دریایی.
ایرج (بهرام رادان) به شکوه (لیلا حاتمی): همین جوری پولای من بدبختو نفله کردیها... کلاس کنکور برم ماما بشم، پیش دکتر کرمانی برم لاغر میکنه، لاغر کنم سکه میده به آدم، بریم دیزین با بچهها، دلم میخواد سایت داشته باشم، قبض تلفن میاومد قد یه کباب سلطانی، بریم با بچههای وبلاگ نویس آران بیدگل، بریم اردهال سر خاک سهراب سپهری، مث بچه فنچ شونزده هفده ساله، زن گنده پا شدی رفتی قمصر کاشون جشن گلاب گیرون. اصلا میخوام بدونم الان تو این بدبختی و بی پولی، این آقای سهراب سپهری میاد ده شاهی بذاره کف دست ما؟!
مریم بانو (بیتا فرهی) به محمود (خسرو شکیبایی): تو تنها کسی بودی تو زندگیم که فکر میکردم خیلی به من نزدیکی... از این که تونستم بهت تکیه بدم، احساس غرور میکردم... ولی تو هم دوام نیاوردی.... مثل همه ...دیگه از این آدما خسته شدم... باید بتونم تنهایی مو دربست قبول کنم... باهاش اخت بشم... باهاش انس بگیرم...
قسمتی از رمان سووشون اثر زنده یاد سیمین دانشور
یادش گرامی
آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.
برو!
هرجا که میخواهی برو
اما
دورتر از يک نفس نرو.
آتش؟
بگو آتش
و من کف دستهام را
روی پوستت شعلهور کنم.
کلمات را مثل گلبرگ
زير پای تو میريزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی.
رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بين نفسهای تو
به التماس میاندازم.
عباس معروفی
تو نباشی
آنقدر گريه میکنم
که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند
مرسی که هستی
و هستی را رنگ میآميزی
هيچ چيز از تو نمیخواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو
نه.
راه نرو
میترسم پلک بزنم
ديگر نباشی.
عباس معروفی
...
اين سه تا نقطه را برای تو گذاشتهام
عشق من!
هميشه اينها نشانهی سانسور نيست،
هزار حرف و تصوير و خاطره
در آن خوابيده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بيشتر نمیبينم
تو
من
و خدا
دلتنگی من تمام نمیشود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگتر میشوم برای تو.
